قرار نبود ...
اما به خاطر بسی که می گفت بیشتر این نوشته های تو نیست.
پس تمام شد.
تا شاید...
شاید.
+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 17:16  توسط لیدا
|
روزمرگی هام
اما به خاطر بسی که می گفت بیشتر این نوشته های تو نیست.
پس تمام شد.
تا شاید...
شاید.
پیرما گفت خطی را بکش پایین
با ما کار دارند حضرات!
وقتی حکومت نظامی ست در تقاطع چشم هایم قدم بزن
بزن ابراهیم!
من خواب شلاق را در جنگل هایت در جنگل هایت دیده ام
می ترسم عراق بیاید و وطنم را بگیرد
...
دیشب دوباره خواب جنگ دیدم مادر
خواب جیغ های تو و پاپتی های من و ممد
توی خیابان مسجد جامع!
...
کجایی مادر؟!
می ترسم...