از یک نامه ازتمام باران شاید نامه باشد
امروز هم گذشت اما...
تمام روز باران می بارید . تمام روز باران...
...
خودم توی آغوشم نشسته ام بیا
خودم زیر موها ها ها
ها ها می کنم.
...
تمام شب باران باران می بارد بر شهر می بارد بر لحظه های من در آن سوی پنجره باران ببار بر ستون فقرات من که خواسته با ستاره های بی تو در سیاه بگیرد درد بگیرد آااخ
تمام باران بی وقفه می بارد
...
+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1384ساعت 19:35  توسط لیدا
|
روزهای بارانی و تنهایی های قشنگ.مثل اینکه تمام شهر مرده است باید منتظر شعر های تازه باشم.
نه؟
+ نوشته شده در شنبه 3 دی1384ساعت 15:47  توسط لیدا
|
این شعر مال خیلی وقت ها پیش است.روز های سختی بود:آذر ۸۲
به یادش...
صفحات سیاه
تو در صفحات سياه
همين تو در صفحاتِ صفحات
يا اركيده هاي همخونْ بين ِشن هاي جزيي
روي صندلي هاي آنْ روي
گو فرحزادي كه پله را يكي يكي زير پا زتكيه گاه تهي مي كند
همين تودر صفحاتِ صفحاتِ سياه
و برخوردارم كن ازوطن هاي آرزو
بنداز دور گردنم آرزوست
كثرتهاي ارغواني
نفس بريده غلتيده روي ميدان ها تمامي ارغواني اند
همينطور اتحاد ما غلتيده روي ميدان ها تمامي ارغواني اند
بگوچراغ هاي بانو در تصادفِ نوترون هاي پيوسته من خودم پسرم راكه ذراتِ
هسته اي ازدست داده اين خاطراتِ نئون را بنوش
چرا كه منشاء هاي متفاوتي براي مخفي هاي زير
وجنبش هاي نوشيدنت نوش !
رميده بالْ كفتري هاي نزديك
سپس ذراتِ بنيادي جديد به طرز حيرت آوري افزايش يافت
سپس بازدهي هاي ناخن هايم متراكم بر فرايندِ مورمورت به دادِ شانه هايم برس
واينكه ماه در لباسِ زيرِ دانشگاه بيايد فاشيسم از ماهِ من مي آيد از ماه
تو پروازانده اي غولْ پيكرانِ بندِ آخرين از سرود درخت را بخوان
و بعد لباسهايتان را پشت درهاي دانشگاه نفس را كه مي شود خورد
اين پياده رو هاي سطحْ لباس را به اتفاقا تركيبِ خوبي ست
همين كه بنداز دور گردنم آذرهاي بنداز دورگردنم
شريعت هاي آلاله را رضوي!
گردنْ وحشي ات مي آمدن را ديوانه در ارتفاع نفس مي زند
خاصه بر تابستانِ مكزيك نفس مي زند
تكه تكه روي ميدان ها
تمامي ارغواني اند مكزيك!
همين تو در صفحاتِ صفحاتِ صفحاتِ صفحاتِ ..
+ نوشته شده در شنبه 3 دی1384ساعت 15:33  توسط لیدا
|
هر آنچه مکتوب می شود دست رد بر سینه ی مرگ می زند
+ نوشته شده در جمعه 2 دی1384ساعت 11:45  توسط لیدا
|