تبليغاتX
لباس شخصی ها

لباس شخصی ها

روزمرگی هام

قرار نبود ...

اما به خاطر بسی که می گفت بیشتر این نوشته های تو نیست.

پس تمام شد.

تا شاید...

شاید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 17:16  توسط لیدا  | 

بیانیه

پیرما گفت خطی را بکش پایین

با ما کار دارند حضرات!

وقتی حکومت نظامی ست  در تقاطع چشم هایم قدم بزن

بزن ابراهیم!

من خواب شلاق را در جنگل هایت در جنگل هایت دیده ام 

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 17:35  توسط لیدا  | 

بیشتر حرف ها را نمی شود به کسی گفت مادر!

می ترسم عراق بیاید و وطنم را بگیرد

...

دیشب دوباره خواب جنگ دیدم مادر

خواب جیغ های تو و پاپتی های من و ممد

توی خیابان مسجد جامع!

...

کجایی مادر؟!

می ترسم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 10:43  توسط لیدا  | 

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم می کنم.

ولنتاین هم گذشت

بی ادبیات

بی فلسفه

بی موسیقی

بی شور

بی عشق

بی مرگ

بی...

بی...

(بی ) زیر همه وطن پیچیده ست.

...

مغنی!

 ملولم دو تایی بزن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 10:46  توسط لیدا  | 

برو  ایگناسیو!

به هیابانگ شور انگیز حسرت مخور

بخسب  بیارام   پرواز کن

دریا نیز می میرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 11:15  توسط لیدا  | 

تا به حال زیر باران لورکا خوانده ای

                  در ساعت پنج عصر؟

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 17:15  توسط لیدا  | 

بمان به اسم هنگفت    و جلگه های اعظم

حیران توام

با ذره ذره تبخیر تا شبی که باران مثل مار

و گنجشک ها از استخوان پر گشودی با خیلی هنگ در پهنه های نفتی و شیر تمامش کن پسر!!!

قرار من با شاه مسعود یا یعنی از

و این سینه تا

اینکه اما با سینه در

...

اصلا بغلم کن پسر!

ام القراء سرد است

و حالا حتما تهران هم سرد است.

دی ۸۴

- کپی رایت ممنوع است -

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 14:3  توسط لیدا  | 

و کسی تمام شب معصومانه به من فکر می کرد

و کسی تمام شب معصومانه از من می گریخت

 

این قسمتی از شعر دختری ست که سالها پیش در اطاقی تنگ و نمور در گوشه ای از شهر همیشه پیش من نفس می کشید تنها  تنها

حالا دیگر حتی اسم او هم را فراموش کرده ام!

 

روزها گرگ ها را تکه تکه شیر می دادم

حالا...

شیر از نگاه دریده شان نخورده نمی خوابم

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 15:23  توسط لیدا  | 

 

باز هم باران

 اما این بار...

تمام تلاش من برای رهایی چیزی نبود جز همین کلمات که نمی آید باز نمی آید باز

نمی آید باز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 17:28  توسط لیدا  | 

از یک نامه ازتمام باران شاید نامه باشد

 

امروز هم گذشت اما...

تمام روز باران می بارید . تمام روز باران...

...

خودم توی آغوشم نشسته ام بیا

خودم زیر موها  ها  ها

ها  ها   می کنم.

...

تمام شب باران  باران می بارد بر شهر می بارد بر لحظه های من در آن سوی پنجره باران ببار بر ستون فقرات من که خواسته با ستاره های بی تو در سیاه بگیرد درد بگیرد آااخ

تمام باران بی وقفه می بارد

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1384ساعت 19:35  توسط لیدا  |